العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
135
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
شما را نزد ابن زياد ميبرم كه جايزهء دو هزار تومانى را بگيرم . ابن زياد : آنان چه گفتند ؟ قاتل : ما را زنده نزد ابن زياد ببر تا در بارهء ما داورى نمايد . ابن زياد : تو در جوابشان چه گفتى ؟ قاتل : گفتم : هيچ راه و چارهاى نيست جز اينكه من بوسيلهء ريختن خون شما به عبيد اللَّه بن زياد تقرب بجويم . ابن زياد : پس چرا ايشان را زنده نزد من نياوردى ؟ تا اينكه جايزهء تو را چهار هزار درهم عطا كنم . قاتل : چارهاى نديدم جز اينكه با ريختن خون آنان به تو تقرب بجويم . ابن زياد : بعدا به تو چه گفتند ؟ قاتل : به من گفتند : اى شيخ آن قرابتى كه ما با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله داريم مراعات كن . ابن زياد : تو چه گفتى ؟ قاتل : گفتم : شما با پيغمبر خدا قرابتى نداريد . ابن زياد : واى بر تو ! بعد از اين چه گفتند ؟ قاتل : گفتند : اى شيخ بيا و بكوچكى ما ترحم كن . ابن زياد : آيا به آنان ترحم نكردى ؟ قاتل : گفتم : خدا هيچ گونه ترحمى راجع بشما در دل من قرار نداده است . ابن زياد : سپس چه گفتند ؟ قاتل : گفتند : پس آنقدر بما مهلت بده تا چند ركعت نماز بخوانيم . من گفتم : اگر نماز براى شما ثمرى دارد هر چه ميخواهيد بخوانيد . آن دو كودك چهار ركعت نماز خواندند . ابن زياد : در آخر نمازشان چه گفتند ؟ قاتل : چشمان خود را به طرف آسمان بلند كردند و گفتند : يا حى يا حليم ،